تبليغاتX
یادگاری

یادگاری

اس ام اس ، شعر ، داستان ، موسیقی ،نرم افزار موبایل ویژه ،چت پیشرفته و موزیک , تمام امکانات

سلامی دوباره

سلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــام

چطورید؟ خوبید؟

خیلی وقت بود نبودم، تقریباً یه شش ماهی میشه. این نبودنم برمی گرده به مشکلی که تو لثه هام برام پیش اومده و مجبور شدم یه عمل خفیف تو ناحیه دهان انجام بدم. خیلی دلم برای همه دوستانم تنگ شده. البته این چند وقته بعضی وقت ها نظرات دوستان رو دنبال می کردم و حتی تا اونجا که وقت بهم اجازه می داد جواب هم بهشون می نوشتم. از همشون ممنون که تو این مدت من رو از یاد نبردند. واقعا تو این دوره و زمونه دوست واقعی داشتن یه غنیمت خیلی بزرگه(به قول بابام). واقعا هم همین جوریه دوستی که بتونه تو سخت ترین شرایط تو رو تحمل کنه و هر مشکلی پیش اومد پشتت باشه یه دوست واقعیه! نه دوستی که فقط تو لحظات شادت کنارت باشه. خلاصه نریم رو فلسفه که الان همه شاکی میشن!!!!

راستی دیروز هم تولدم بود. هرچند که زیاد هم خوش نگذشت اما هی بدک نبود. با یه خورده شیرینی و پسته و تنقلات و... گذروندیم. خوبیتش اونجا بود که دوستان برام پیام می فرستادند و تبریک می گفتند و این برای هر کسی از هر هدیه ای ارزشمندتره.

منتظر نظراتتون هستم. فعلا خدا نگه دار.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط DGIN  | 

اتاق

در اتاق کوچکم پا می نهد، بعد من با یاد من بیگانه ای..

در بر آئینه می ماند بجای، تار مویی، نقش دستی، شانه ای..

شعر از، فروغ

+ نوشته شده در  ساعت   توسط DGIN  | 

نگاه!


نگاه کن ---- شراره ای مرا به کام می کشد --------مرا به اوج می برد -------- مرا به دام می برد
نگاه کن ----- تمام آسمان من ---------- پر از شهاب می شود ---------- تمام هستیم خراب می شود . 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط DGIN  | 

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشت

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشت

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم

در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید

یادم اید که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دلداده به آواز شباهنگ

یادم آید تو به من گفتی :

از این عشق حذز کن!

لحظه ای چند بر این آب نظر کن

آب آیینه عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا که دلت باد گران است!

تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن

با تو گفتم حذر از عشق ندانم

سفر از پیش تو هرگز نتوانم

نتوانم

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد

چون کبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی

من نه رمیدم نه گسستم

باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

"حذر از عشق؟" ندانم

نتوانم

اشکی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت....

اشک در چشم تو لرزید

ماه بر عشق تو خندید

یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیم

نگسستم نرمیدم

رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم

نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم....

بی تو اما

به چه حالی من از آن کوچه گذشتم

OOJ


ای عشق ...

چگونه ستایشت کنم در حالی که قلبت از محبت بی نیاز است.

چگونه ببوسمت وقتی که عشقت در وجودم جاری می شود.

بگذار نامت را تکرار کنم نامت زیباست و دلنشین است.

چه داشته ای که این گونه مرا تلسم کرده ای.

من این گونه نبودم تو عشق را با من آشنا کردی.

تو هوای دلم را با طراوت کردی.

زمانی که با تو هستم به آسمان بیکران پرواز می کنم.

پس بدان دوستت دارم گرچه پایان راه را نمی دانم.

عاشقی پیداست از زاری دل

نیست بیماری چو بیماری دل


http://ghanavati.blogfa.com

+ نوشته شده در  ساعت   توسط DGIN  | 

زمستان

نظرتون در مورد زمستان چیه ؟
بهار در نظرتون چه طوریه ؟
به نظر من که بهار یعنی بدبختی و مشقت و زمستان یعنی عشق و حال .
می دونید چرا ؟
چون زمستان یعنی امید ، زمانی که زمستان می رسد ، فقط به فکر بهاریم و  به خاطرش زمستان را پشت سر می نهیم اما بهار چه ؟
من زمستان را برای بهارش دوست دارم و بس !

+ نوشته شده در  ساعت   توسط DGIN  | 

شروع یک آغاز...

 

 

 تو هستی

و من خوشحالم

.

.

.

می دوم از پی رویاها

در فرارم از دورانی

که سلاخی میکردندم یادها

کجا بودی

کجا بودم

در نا امنی کوچه برزنهای تنهایی هایم

ترس بود که ریشه دوانید

گریه بود که پیچک وار ثانیه هایم را در خود تنید

 من مانده بودم با گره ای کور ِ کور

که در تپش لحظه ها ....دلتنگی نام میگرفت !!!

 تو هستی

خوشحالم

خ

و

ش

ح

ا

ل

دختر هزار لبخند

+ نوشته شده در  ساعت   توسط DGIN  | 

غزلیات استاد شهریار

مناجات

دلم جواب بلی می دهد صلای تو را
صلا بزن که به جان می خرم بلای تو را

به زلف گو که ازل تا ابد کشاکش تست
نه ابتدای تو دیدم نه انتهای تو را

کشم جفای تو تا عمر باشدم ، هر چند
وفا نمی کند این عمرها وفای تو را

بجاست کز غم دل رنجه باشم و دلتنگ
مگر نه در دل من تنگ کرده جای تو را

تو از دریچه ی دل می روی و می آیی
ولی نمی شنود کس صدای پای تو را

غبار فقر و فنا توتیای چشمم کن
که خضر راه شوم چشمه ی بقای تو را

خوشا طلاق تن و دلکشا تلاقی روح
که داده با دل من وعده ی لقای تو را

هوای سیر گل و ساز بلبلم دادی
که بنگرم به گل و سر کنم ثنای تو را

به آب و آینه ام ناز می کند صورت
کو صوفیانه به خود بسته ام صفای تو را

به دامن تر خود طعنه می زنم زاهد
بیا که برنخورد گوشه ی قبای تو را

ز جور خلق به پیش تو آورم شکوه
بگو که با که برم شرح ماجرای تو را

ز آه من به هلال تو هاله می خواهند
به در نمی کند از سر دلم هوای تو را

شبانیم هوس است و طواف کعبه ی طور
مگر به گوش دلی بشنوم صدای تو را

به جبر گر همه عالم رضای من طلبند
من اختیا کنم ز آن میان رضای تو را

گرم شناگر دریای عشق نشناسند
چه غم ز شنعت بیگانه آشنای تو را

چه شکر گویمت ای چهره ساز پرده ی شب
که چشمم این همه فیلم فرح فزای تو را

چه جای من که بر این صحنه موه های بلند
به صف ستاده تماشای سینمای تو را

بر این مقرنس فیروزه تا ابد مسحور
ستاره ی سحری چشم سرمه سای تو را

به تار چنگ نواسنج من گره زده اند
فداست طره ی زلف گره گشای تو را

بر آستان خود این دلشکستگان دریاب
که آستین بفشاندند ماسوای تو را

دل شکسته ی من گفت شهریارا بس

که من به خانه ی خود یافتم خدای تو را

از : عشقولانه

+ نوشته شده در  ساعت   توسط DGIN  | 

بی نام ... !

دست های عزیز تو ،

آرامگاه ِ خواب های من است

پس مرا

در آغوش بگیر

تنت بوی شرجی آبهای شمالُ

بوسه هایت طعم بهارنارنج های همیشه میدهد

تا من در هزار چم نگاه تو

شعر ببارم

و باران به لهجه ی لبخند های تو

بر لبان ِ من بنشیند ...

حالا همینطور

با همین عینک معمولی

در اشتیاق واژه های من

تکرار میشوی:

" دوستت دارم. دوستت دارم. دوستت دارم"

+ نوشته شده در  ساعت   توسط DGIN  | 

راز و نیاز با معبود

گفتم: چقدر احساس تنهایی می‌كنم …
گفتی: فانی قریب
     .:: من كه نزدیكم (بقره/۱۸۶) ::.

گفتم: تو همیشه نزدیكی؛ من دورم… كاش می‌شد بهت نزدیك شم …
گفتی: و اذكر ربك فی نفسك تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال
     .:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد كن (اعراف/۲۰۵) ::.

گفتم: این هم توفیق می‌خواهد!
گفتی: ألا تحبون ان یغفرالله لكم
     .:: دوست ندارید خدا ببخشدتون؟! (نور/۲۲) ::.

گفتم: معلومه كه دوست دارم منو ببخشی …
گفتی: و استغفروا ربكم ثم توبوا الیه
     .:: پس از خدا بخواید ببخشدتون و بعد توبه كنید (هود/۹۰) ::.

گفتم: با این همه گناه… آخه چیكار می‌تونم بكنم؟     
گفتی: الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده
     .:: مگه نمی‌دونید خداست كه توبه رو از بنده‌هاش قبول می‌كنه؟! (توبه/۱۰۴) ::.

گفتم: دیگه روی توبه ندارم ...
گفتی: الله العزیز العلیم غافر الذنب و قابل التوب
     .:: (ولی) خدا عزیزه و دانا، او آمرزنده‌ی گناه هست و پذیرنده‌ی توبه (غافر/۲-۳ ) ::.

گفتم: با این همه گناه، برای كدوم گناهم توبه كنم؟ 
گفتی: ان الله یغفر الذنوب جمیعا
     .:: خدا همه‌ی گناه‌ها رو می‌بخشه (زمر/۵۳) ::.

گفتم: یعنی بازم بیام؟ بازم منو می‌بخشی؟
گفتی: و من یغفر الذنوب الا الله
     .:: به جز خدا كیه كه گناهان رو ببخشه؟ (آل عمران/۱۳۵) ::.

گفتم: نمی‌دونم چرا همیشه در مقابل این كلامت كم میارم! آتیشم می‌زنه؛ ذوبم می‌كنه؛ عاشق می‌شم! …  توبه می‌كنم
گفتی: ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین
     .:: خدا هم توبه‌كننده‌ها و هم اونایی كه پاك هستند رو دوست داره (بقره/۲۲۲) ::.

ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرك     
گفتی: الیس الله بكاف عبده
     .:: خدا برای بنده‌اش كافی نیست؟ (زمر/۳۶) ::.

گفتم: در برابر این همه مهربونیت چیكار می‌تونم بكنم؟
گفتی:یا ایها الذین آمنوا اذكروا الله ذكرا كثیرا و سبحوه بكرة و اصیلا هو الذی یصلی علیكم و ملائكته لیخرجكم من الظلمت الی النور و كان بالمؤمنین رحیما
.:: ای مؤمنین! خدا رو زیاد یاد كنید و صبح و شب تسبیحش كنید. او كسی هست كه خودش و فرشته‌هاش بر شما درود و رحمت می‌فرستن تا شما رو از تاریكی‌ها به سوی روشنایی بیرون بیارن . خدا نسبت به مؤمنین مهربونه (احزاب/۴۱-۴۳) ::.

منبع: چرخ و فلک

+ نوشته شده در  ساعت   توسط DGIN  | 

عاشقانه !

من آن ابرم که می خواهد ببارد
                                             دل تنگم هوای گریه دارد
دل تنگم غریب این در و دشت
                                              نمی داند کجا سر می گذارد

سلام عزیزای دلم !


امشب میخوام براتون یک متن خیلی زییا اینجا بزارم تا بخونید ، خواهشاٌ تا آخر بخونید چون خیلی زیباست...

پیرمردی

صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید
عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . .
پرستاران
ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت
عکسبرداری بشه تا مطمئن بشیم جائی از بدنت آسیب دیدگی یا شکستگی نداشته
باشه "
پیرمرد غمگین شد، گفت خیلی عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند :
او
گفت : همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا می روم و صبحانه
را با او می خورم. امروز به حد کافی دیر شده نمی خواهم تاخیر من بیشتر شود
!
یکی از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم تا منتظرت نماند .
پیرمرد با اندوه ! گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد . چیزی را متوجه نخواهد شد ! او حتی مرا هم نمی شناسد !
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟

پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است !


+ نوشته شده در  ساعت   توسط DGIN  |